تبليغاتX
تک گویی های ت خ م اتیک یک پسر
تک گویی های ت خ م اتیک یک پسر

قبل از این که بخواهی در مورد من و زندگی من قضاوت کنی
کفشهای من را بپوش و در راه من قدم بزن .
از خیابانها، کوهها و دشت هایی گذر کن که من کردم
اشکهایی را بریز که من ریختم
دردها و خوشیهای من را تجربه کن
... ... سالهایی را بگذران که من گذراندم
روی سنگهایی بلغز که من لغزیدم
دوباره و دوباره برپاخیز
و مجدداً در همان راه سخت قدم بزن
همانطور که من انجام دادم ...
بعد ، آن زمان می توانی در مورد من قضاوت کنی
و تنهاشادي زندگيم اين است كه هيچ كس نميداند تاچه حدغمگينم

نوشته شده در جمعه 1 اردیبهشت1391ساعت 0 توسط كوروش|

این دخــــترایی که چشماشون آبی نیست .. عسلی نیست .. همیشه یه رنگه !! :)
اینایـــی که All Star می پوشن جا "کالج" و پاشنه بلند !
اینایی که هیچ وقـــــــــت نگران پاک شدن رژ لبشون نیستن !
اینایی که موهاشـــــــــــون همیشه یه رنگه ! ~
اینایی که عکـــــــس بدون ادیت میذارن فیس بوکشــــون.
اینایی که فرت و فرت سمفونی "ایـــش" "ایـش" راه نمیدازن.
این دختــــــرایی که هیچ وقت "خَـزه" و "جواده" نمیاد تو دهنشون.
ایـــــن دختـــرایی که اگـــه با یکـــــی باشَن تـــا تهِش هستـــــن !!
پــــــول و مــــاشین و قیـــــافه واسَشــــون مهــــــک نیســــــــــت :| ~

ایـــــــــن دخترایـی که خیـلی مَـردن ! :)

وای... وای... اینا... قـــــــــــدر اینا رو بدونید، اینا خیـــــلی حیفن !!

نوشته شده در چهارشنبه 27 اردیبهشت1391ساعت 22 توسط كوروش| |

این روزها میگذرد!
اما "من" از این روزها نمیگذرم
نوشته شده در چهارشنبه 27 اردیبهشت1391ساعت 11 توسط كوروش| |

کودکي که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسيد: مي گويند فردا شما مرا به زمين مي فرستيد،اما من به اين کوچکي وبدون هيچ کمکي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم؟ خداوند پاسخ داد: در ميان تعداد بسياري از فرشتگان، من يکي را براي تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداري خواهد کرد.

اما کودک هنوزاطمينان نداشت که مي خواهد برود يا نه: اما اينجا در بهشت، من هيچ کاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اين ها براي شادي من کافي هستند. خداوند لبخند زد: فرشته تو برايت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد، تو عشق او را احساس خواهي کرد و شاد خواهي بود.

کودک ادامه داد: من چگونه مي توانم بفهمم مردم چه ميگويند، وقتي زبان آنها را نمي دانم؟... خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشتهّ تو، زيباترين و شيرين‌ترين واژه هايي را که ممکن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد ...که چگونه صحبت کني.

کودک با ناراحتي گفت: وقتي مي خواهم با شما صحبت کنم، چه کنم؟ اما خدا به اين سؤال هم پاسخ داد: فرشته ات دست هايت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو ياد مي دهد که چگونه دعا کني.

کودک سرش را برگرداند و پرسيد: شنيده ام که در زمين انسان هاي بدي هم زندگي مي کنند، چه کسي از من محافظت خواهد کرد؟ فرشته ات از تو مواظبت خواهد کرد، حتي اگر به قيمت جانش تمام شود.

کودک با نگراني ادامه داد: اما من هميشه به اين دليل که ديگر نمي توانم شما را ببينم ناراحت خواهم بود. خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات هميشه دربارهّ من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت، گر چه من هميشه در کنار تو خواهم بود.

در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهايي از زمين شنيده مي شد.

کودک فهميد که به زودي بايد سفرش را آغاز کند.او به آرامي يک سوال ديگر از خداوند پرسيد: خدايا !اگر من بايد همين حالا بروم پس لطفآ نام فرشته ام را به من بگوييد.

خداوند شانهّ او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهميتي ندارد، مي تواني او را

مـادر صدا کني.

مادر من!

هستی من ز هستی توست

تا هستم و هستی دارمت دوست


روزت مبارك مادر

نوشته شده در جمعه 22 اردیبهشت1391ساعت 23 توسط كوروش| |


اگه کسی بهت گفت دوستت دارم؛
آروم بغلش کن،
نازش کن،
سرشُ بذار روی شونت

... ، یواش در گوشش بگو:
خوب بسه دیگه
پاشو خیلی خندیدیم؛

اونجایی که تو درس میخوندی,
ما مدیر مدرسه بودیم...

نوشته شده در جمعه 22 اردیبهشت1391ساعت 23 توسط كوروش| |


از همین تریبون میخوام به همبازی دکتربازی بچگیام بگم:

ما دیدنی ها رو قبلا دیدیم!!!
آره عزیزم
حالا هی خودتو واسه ما بگیر :دی

نوشته شده در جمعه 22 اردیبهشت1391ساعت 23 توسط كوروش| |


بابا که شدم ، به دُخترم
پول توجیبی نمیدم
تا یواش از پشت سرم بیاد
دستاشو حلقه کنه دور گردنم
موهاشم بخوره تو صورتم
... درِ گوشم پچ پچ کنه
بگه بابایی بهم پول میدی ؟ داریم با بچه ها میریم بیرون
موهاشو بزنم کنار . ماچش کنم ، بگم برو از جیبم وردار بابایی
به خاطر دخترم هم که شده ، یه روزی بابا میشم

نوشته شده در جمعه 22 اردیبهشت1391ساعت 23 توسط كوروش| |

تمام سپاسم از آن کسیست که به من نیاز نداشت اما فراموشم نکرد!!

نوشته شده در جمعه 22 اردیبهشت1391ساعت 15 توسط كوروش| |

چقدر شَب اضافه میاد
وقتی که نیستی

نوشته شده در جمعه 22 اردیبهشت1391ساعت 15 توسط كوروش| |

گــــاهـــي ... تـــنـــها ماندن ، بــــهاي آدم ماندن است...

نوشته شده در جمعه 22 اردیبهشت1391ساعت 15 توسط كوروش| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت